رضا قلى خان ( هدايت )
373
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
درلك و درليك با اول مكسور بثانى زده جامه پيشباز كوتاه آستينكوتاه بالا را كويند و آن را ترلك و ترليك نيز كويند نجيب الدّين جرفادقانى كفته تا برنهاد عالم و بر قد روزكار * دوزد فلك قباجه دوران ز چابكى بادا قباى ملك به بالاى قد تو * وانكه به زير دامن جاه تو درلكى درما بمعنى خركوش مىباشد درمان معروف است درمسرا بكسر اول و فتح سين ضرّابخانه كه آن را دار الضرب نيز كويند درمكزين بمعنى صرّاف است وقتى كفتهام بنشيند اكر در رهش دمى * بينى بدمى كشته رهنشين ايوانش چو سطح درمسرا * دامانش چو نطع درم كزين درم و درهم بالفتح زرى معروف بوده و بكسر معرب است در جهانكيرى كفته درهام بمعنى درهم رايج است و رشيدى از آن ياد كرده در معيار جمالى و تحفة الاحباب و سرورى و كشف اللّغة نيز به نظر نرسيد درمنه بفتحتين كياهى است معروف شهاب كويد بخور عود من باشد درمنه * چنين باشد كسى كو را درم نه درند بر وزن پرند شكل و صورت و شمايل و مانند را كويند درنده بر وزن پرنده و چرنده بمعنى فاعل دريدن است كه حيوان و انسان را بدراند مانند شير و پلنك و امثال آنها و خيّاط را نيز توان كفت كه قماشها را بدراند همچنين شمشير را كويند چنان كه كفتهاند بود سوزن به از تيغ برنده * كه اين دوزنده باشد وان درنده ديكر نام قصبهايست كه در ميان كوهستان آلبستان واقع كرديده و بر جنوب شهر سيواس اتفاق افتاده و كويند اصل در آن دارنده بوده درنده مخفف آن است و سه هزار باب خانه معمور و باغات خوب دارد و در هر باغى عمارتى نيكو است و نهرى از كنارش مىرود كه آن را آقسو خوانند درنك بكسر اول و بعضى مفتوح دانستهاند چند معنى دارد ضدّ شتاب است كه توقف باشد و آن معروف است فردوسى كفته درنكى نبودم به راه اندكى * دو منزل همىكرد رخشم يكى در جهانكيرى بمعنى رنج و محنت كه آن را آدرنك نيز كويند بدين بيت فرخى استشهاد كرده فلك چو غيبه جوشن ستاره زان دارد * كه بىدرنك بود چون بر او زنى بشتاب ديكر بمعنى ساعت سوزنى كفته از زير پنج پرده بشاهد نظر كنى * چون صوفيان برقص درائى همان درنك و بمعنى صداى ساز و تار و كرز و شمشير و شكستن آبكينه و چينى نيز آمده و تبديل ترنك است كه در تا كذشت شيخ ابو سعيد ابو الخير كفته از باده رخ شيخ برنك آوردن * اسلام ز جانب فرنك آوردن تاقوس بكعبه در درنك آوردن * بتوان نتوان ترا بچنك آوردن مولوى كفته ناكه آن ديوانه شورش در رسيد * بر در دكان شيشهكر رسيد يك بيك بر سنك مىزد بىدرنك * كز دلش بردى درنك شيشه زنك درنكيدن بمعنى درنك كردن است و آرام كزيدن درنه بكسر اول در برهان بمعنى شمشير آورده در فرهنكها نيافتم دروا بفتح اول و سكون دويم بمعنى حيران و سركشته و نكون آويخته خاقانى كفته رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفتهاند * من چرا چون ذرّه سركردان و در واماندهام و آن را درواه نيز كفتهاند مغزى كفته ز بيم آتش تيغش كه بر شود بفلك * ستاركان همه در برج خويش دواراند و درواى نيز آمده كر سران را بىسرى در واستى * سرنكونان را سرى در واستى و جهانكيرى بمعنى در بايست نيز آورده كه چيزى ضرورى باشد رشيدى كفته شاهد مىخواهد درواخ بفتح بمعنى نقاهت از بيماريست شمس فخرى كفته كه خصم او را نبود ز دردها درواخ حكيم سنائى كفته كرده خصمان بر او جهان فراخ * تنكتر ار درون كه در واخ و بمعنى محكم و مضبوط و محقق چنان كه پير هرات عبد الله انصارى كفته كه ذو النّون كفته چون كنى با وى كه بضاعت تو بدست او بود و درد * تو موافق داروى او باشد دامن او را درواخ دارهم چنان كويند كمانم بفلان درواخ است يعنى محكم است و بسرحد يقين رسيده و بمعنى دليرى و درشتى و غلظت نيز آمده منصور شيرازى كفته زحل مراتب و مه رايت و اسد درواخ دروار بمعنى همان دروا يعنى آويخته و آن را دروازه نيز كويند و راهى را كويند كه از خانه به بام خانه باز كرده نردبانى بر او كذارند و براى بردن و آوردن چيزى بالا روند و به زير آيند